رفتن به محتوای اصلی
محاسبه‌گر

بازدهِ تبلیغات: روی فروش سنجیده می‌شود، روی سود خرج

نویسنده: تیم محاسبه‌گرانتشار: ۱۴۰۵/۰۷/۱۱نسخهٔ محتوا: 2.0.0

بازدهِ تبلیغ روی فروش حساب می‌شود ولی تبلیغات باید با سود سنجیده شود. اینجا می‌بینیم این فاصله چطور تبلیغِ زیان‌ده را سودآور نشان می‌دهد و کدام هزینه‌ها در فاکتورِ رسانه گم می‌شوند.

این مقاله دربارهٔ کدام ابزار است

روشِ توضیح‌داده‌شده همان چیزی است که در محاسبه‌گر محاسبه‌گر بازده هزینهٔ تبلیغات (ROAS) اجرا می‌شود. مثالِ پایینِ همین مقاله از همان موتور آمده — پس نمی‌تواند با عددی که آنجا می‌بینید فرق کند.

ROAS چه می‌گوید و چه نمی‌گوید

ROAS یعنی هر واحد پولی که تبلیغ کردید، چند واحد فروش ساخته است. همین. و چون ساده و سریع است، بهترین معیارِ مقایسهٔ دو کانالِ تبلیغاتی هم هست.

با یک مثالِ فرضی: ۱۰ میلیون تومان تبلیغ کردید و ۵۰ میلیون فروشِ ناشی از آن را ثبت کردید. بازدهِ شما پنج برابر است و در گزارش، عالی به نظر می‌رسد.

ولی فروش، سود نیست. اگر حاشیهٔ ناخالصِ همان کالا ده درصد باشد، از آن ۵۰ میلیون فقط ۵ میلیون سودِ ناخالص باقی می‌ماند.

یعنی هر تومان تبلیغ، نیم تومان سود آورده است. اگر همان ۱۰ میلیون را جای دیگری می‌گذاشتید و همان‌قدر سود می‌کردید، عملاً ده میلیون ضرر کرده‌اید.

پس بازدهِ پنج برابر، در این حالت، دربارهٔ سلامتِ کسب‌وکار هیچ چیزی نمی‌گوید. عدد درست نیست؛ عددِ درست همان است که سود ناخالص بر هزینهٔ تبلیغ تقسیم شود.

دلیلِ محبوبیتِ این اشتباه روشن است: بازدهِ فروش را همه حساب می‌کنند، همه در گزارش می‌بینند و همه با هم مقایسه‌اش می‌کنند. عددی که پرتکرار است، در ذهنِ جمعی معتبر به نظر می‌رسد — حتی اگر هیچ معنایی برای تصمیم نداشته باشد.

و باز هم تأکید: حاشیه، فروش و هزینهٔ تبلیغ، سه ورودیِ خودِ شماست. سایت هیچ نرخِ صنعتی و هیچ میانگینِ بازاری را وارد نمی‌کند.

نقطهٔ سربه‌سرِ تبلیغ را خودتان بسازید

به‌جای پرسیدنِ «بازدهِ خوب چند است»، بپرسید «بازدهِ سربه‌سرِ من چند است». این عدد را حاشیهٔ ناخالصِ خودِ شما تعیین می‌کند.

منطقش ساده است. اگر حاشیهٔ ناخالص میانگینِ m باشد، از هر تومان فروش حدود m تومان سودِ ناخالص می‌ماند. برای اینکه این سود برابرِ هزینهٔ تبلیغ شود، فروشِ لازم می‌شود هزینهٔ تبلیغ تقسیم بر m — یعنی بازدهِ سربه‌سر دقیقاً یک تقسیم بر نرخِ حاشیه است.

به زبان عدد: با حاشیهٔ ۲۰ درصد، بازدهِ سربه‌سر پنج برابر است. با حاشیهٔ ۳۰ درصد، حدود ۳٫۳ برابر. با حاشیهٔ ۵۰ درصد، دو برابر.

همین جدول، کاری را می‌کند که هیچ میانگینِ صنعتی نمی‌تواند: نشان می‌دهد «عددِ خوب» برای هر کسب‌وکار فرق دارد. جملهٔ «بازدهِ استانداردِ صنعت پنج است» برای یک مغازهٔ پرحاشیه معنا دارد و برای یک فروشگاهِ کم‌حاشیه، فقط یک راهِ مطمئن برای از دست دادنِ پول است.

و یک نکتهٔ مهم‌تر: سربه‌سر یعنی فقط نگه داشتنِ وضع موجود. بالای این نقطه، تبلیغ سود می‌سازد؛ ولی این سود هنوز هزینه‌های ثابتِ کسب‌وکار و زمانِ کاریِ تیم را پوشش نداده است.

برای مقایسهٔ کانال‌ها، این نقطه را مبنا بگذارید: هر کانالی که بازدهش از این آستانه بالاتر است، سود ساخته. آن‌ها را با هم مقایسه کنید، نه با یک عددِ ثابت که از جایی آمده و معلوم نیست.

اگر حاشیهٔ ناخالصِ شما بین محصول‌ها فرق می‌کند، یک حاشیهٔ واحد کافی نیست. یا برای هر گروه محصول جدا نقطهٔ سربه‌سر بسازید، یا حاشیهٔ میانگینِ وزنی را به کار ببرید؛ میانگینِ ساده، کانالی را که بیشترِ کم‌حاشیه‌ها را می‌فروشد بیش از واقع نشان می‌دهد.

و یک نکتهٔ دیگر: تخفیف، همین آستانه را جابه‌جا می‌کند. اگر بخشی از فروش با تخفیف انجام شود، حاشیهٔ واقعیِ شما کمتر از حاشیهٔ فهرست است و نقطهٔ سربه‌سر باید با همان حاشیهٔ واقعی ساخته شود.

فرمول

بازدهِ سربه‌سرِ تبلیغ = ۱ ÷ نرخِ حاشیهٔ ناخالص

نرخِ حاشیه به‌صورت اعشاری: ۰٫۲ یعنی بیست درصد که بازدهِ سربه‌سر را پنج برابر می‌کند. این آستانه از حسابِ خودِ شماست، نه از میانگینِ بازار.

هزینه‌هایی که در فاکتورِ رسانه نیستند

فقط مبلغی که به پلتفرم پرداخت می‌کنید، هزینهٔ تبلیغات نیست. دستمزدِ کسی که کمپین را می‌چیناند، اشتراکِ ابزارها، هزینهٔ تولیدِ عکس و متن، و کارمزدِ آژانس هم هزینه‌اند.

رایج‌ترین اشتباه این است که فقط سطرِ اول فاکتور را جمع می‌زنیم. نتیجه این است که هزینهٔ واقعی به‌طور نظام‌مند کمتر از واقع برآورد می‌شود و بازده خوش‌بینانه‌تر از واقع می‌آید.

و هرچه کمپین بزرگ‌تر و حرفه‌ای‌تر باشد، این فاصله بیشتر می‌شود، چون کارِ انسانی و تولیدِ محتوا در کمپین‌های بزرگ پررنگ‌تر می‌شود نه کم‌رنگ‌تر.

نکتهٔ بعدی، مرزِ دسته‌بندی است: هزینه‌ای که فقط به‌خاطرِ تبلیغ انجام می‌شود باید داخل بیاید، ولی حقوقِ ثابتِ کسی که کارهای دیگر هم می‌کند باید بین چند کار تقسیم شود.

تقسیمِ زمانی که حدسی است، ولی باز بهتر از آن است که کلِ حقوق را یا هیچ‌کدام را وارد نکنید. یک برآوردِ نیمه‌دقیق، تصمیمِ بهتری از یک عددِ غلطِ مطمئن می‌سازد.

پس هر بار که بازده را حساب می‌کنید، اول فهرستِ هزینه را بنویسید و بعد تقسیم کنید. کارِ چند دقیقه‌ای که جلوی یک تصمیمِ چند میلیونی را می‌گیرد.

انتساب، سخت‌ترین بخشِ کار

سؤالی که همهٔ گزارش‌های تبلیغات به آن جواب می‌دهند این است: کدام فروش واقعاً از تبلیغ آمده است؟ و جوابِ صادقانه این است: هیچ‌کس نمی‌داند.

بخشی از مشتری‌ها تبلیغ را دیده‌اند و بخشی ندیده‌اند. بخشی فقط به‌خاطر تبلیغ آمده‌اند و بخشی به هر دلیلِ دیگری. مرزِ بین این دو، هیچ‌جا خطِ صافی نیست.

روش‌های عملی همه تقریبی‌اند: کدِ تخفیفِ یکتا برای هر کانال، لینکِ اختصاصی، پرسیدنِ «از کجا با ما آشنا شدید» در اولین خرید، یا آزمایشِ مقایسه‌ای که در آن بودجهٔ یک کانال را موقتاً قطع می‌کنید.

این روش‌ها خطا دارند و خطاهایشان در جهت‌های مختلف است. مثلاً اگر فقط مشتری‌های وفادار کد تخفیف را وارد کنند، بازده را کمتر از واقع نشان می‌دهد.

نکتهٔ عملی: هر روشی که انتخاب می‌کنید، سازگار از آن استفاده کنید. تغییر دادنِ روشِ اندازه‌گیری از ماهی به ماه بعد، دو گزارشِ غیرقابل‌مقایسه می‌سازد و شما نمی‌دانید تغییرِ عدد از تغییرِ بازار آمده یا از تغییرِ روش.

و اگر اصلاً اندازه‌گیری نمی‌کنید، صادقانه بگویید. بودجه‌بندیِ تبلیغ بر پایهٔ حدس، یعنی تصمیم‌گیری با چشمِ بسته — و باز هم بدتر از آن است که بدانید کدام کانال فقط گران‌تر است نه مؤثرتر.

اگر تازه شروع کرده‌اید و هیچ داده‌ای ندارید، سریع‌ترین راهِ بهبودِ دقت این است که یک کانال را موقتاً متوقف کنید و تغییرِ فروش را ببینید. این آزمایش هزینه دارد، ولی جوابی می‌دهد که هیچ گزارشی نمی‌دهد.

افقِ زمانی و کیفیتِ مشتری

در کسب‌وکارِ تک‌خریدی، فروشِ همان روز معیارِ خوبی است و بازدهِ کوتاه‌مدت جواب می‌دهد. ولی در کسب‌وکارِ تکرارشونده، این معیار بخشِ مهمی از داستان را حذف می‌کند.

ممکن است تبلیغی مشتریِ بی‌کیفیت بیاورد که یک بار خرید می‌کند و برای همیشه می‌رود. بازدهِ فروش خوب به نظر می‌رسد، ولی این مشتری هرگز برنمی‌گردد و هزینهٔ جذبش تکرار نمی‌شود.

در مقابل، تبلیغی که مشتریِ ماندگارتری می‌آورد، ممکن است در ماهِ اول بازدهِ ضعیفی نشان دهد و بعداً جبران کند. پس بازدهِ ماهِ اول، مخصوصاً برای کمپینِ تازه‌راه‌افتاده، معیارِ قضاوتِ نهایی نیست.

اگر کسب‌وکارِ شما تکرارشونده است، کنارِ بازدهِ فروش، سودِ ناخالصِ همان مشتریان را هم در بازهٔ بعدی دنبال کنید. عددِ سودِ چندمه، خیلی صادقانه‌تر از عددِ فروشِ ماهِ اول است.

و یک خطرِ کوچک: گاهی بخشی از فروشِ «ناشی از تبلیغ» در واقع فروشِ مشتریانِ قدیمی است که با تخفیف برگشته‌اند. اگر آن تخفیف را به‌عنوان هزینهٔ جذب ننویسید، بازده به‌شدت خوش‌بینانه می‌شود.

در خواندنِ یک سریِ ماهانه هم محتاط باشید. تبلیغات معمولاً فصلی است و فروشِ یک ماه، تصویرِ کلِ سال نیست. عددِ یک ماه را با همان ماهِ سالِ قبل مقایسه کنید، نه با ماهِ بعد.

پس معیارِ نهایی را خودتان تعریف کنید و آن را سناریوی فرضیِ خودتان بنامید. سایت هیچ بازدهِ بازاری و هیچ نرخِ رقابتی نمی‌آورد؛ همهٔ ورودی‌ها را خودتان وارد می‌کنید و قضاوت با شماست.

مثال عددی — از همان موتوری که در فرم می‌بینید

این عددها در زمان نمایش صفحه، از اجرای واقعی همان موتور با همان ورودی‌ها به دست می‌آیند. پس نمی‌توانند با آنچه در فرم می‌بینید اختلاف داشته باشند.

ورودی‌های این مثال

هزینهٔ تبلیغ
۱۰,۰۰۰,۰۰۰ تومان
فروش
۵۰,۰۰۰,۰۰۰ تومان
سود ناخالص
۵,۰۰۰,۰۰۰ تومان

نتیجه

ROAS روی فروش
۵
ROAS روی سود
۰

این محتوا چطور بررسی شد

هر دو بازدهِ این ابزار — روی فروش و روی سود — از تعریفِ استانداردِ بازاریابی می‌آیند و نرخی نمی‌خواهند. نکتهٔ محوریِ مقاله، نقطهٔ سربه‌سرِ تبلیغ است که از حاشیهٔ ناخالصِ خودِ کاربر ساخته می‌شود، نه از هیچ میانگینِ بیرونی.

پرسش‌های متداول

بازدهِ تبلیغِ خوب برای من چند است؟
عددِ ثابتی وجود ندارد که برای همه درست باشد. آستانهٔ خودِ شما از حاشیهٔ ناخالص می‌آید: بازدهِ سربه‌سر برابرِ یک تقسیم بر نرخِ حاشیهٔ شماست. اگر حاشیه‌تان بیست درصد باشد، پنج برابر یعنی سربه‌سر؛ اگر پنجاه درصد باشد، دو برابر همان کار را می‌کند. سایت هیچ میانگینِ صنعتی نمی‌دهد و شما هم نباید از جایی وام بگیرید.
چرا بازدهِ سه برابر می‌تواند زیان باشد؟
چون روی فروش حساب شده، نه روی سود. اگر ۱۰ میلیون تبلیغ کنید و ۳۰ میلیون فروش بیاید، ولی حاشیهٔ ناخالصِ آن کالا ده درصد باشد، فقط ۳ میلیون سود ساخته‌اید. یعنی هر تومان تبلیغ، سه هزار تومان سود و هفت هزار تومان زیان نسبت به سربه‌سر. عددِ سه در اینجا فقط یک تسهیل‌کنندهٔ تصمیمِ اشتباه است.
هزینهٔ طراحی و تولیدِ محتوا را به تبلیغ اضافه کنم؟
اگر آن محتوا فقط برای همین کمپین ساخته شده، بله. اگر برای کلِ برند و کانال‌های دیگر هم استفاده می‌شود، بین آن‌ها تقسیم کنید. آنچه که نمی‌شود نادیده گرفت، دستمزدِ کسی است که فقط برای همین تبلیغ کار می‌کند؛ او بخشی از هزینهٔ تبلیغ است، حتی اگر در فاکتورِ رسانه نباشد.
فروشِ کلِ ماه را وارد کنم یا فقط سهمِ تبلیغ؟
فقط سهمی را وارد کنید که می‌توانید با دلیل به تبلیغ نسبت دهید. گذاشتنِ فروشِ کلِ دوره، بازده را به‌طور مصنوعی بالا می‌برد، چون مشتری‌هایی را هم به تبلیغ نسبت می‌دهد که شاید اصلاً آن را ندیده‌اند. اگر مطمئن نیستید، بازهٔ کمتر را وارد کنید؛ بازدهِ پایین‌تر ولی صادقانه‌تر از عددِ بزرگ و ساختگی بهتر است.
درآمدِ برگشتی و تعویضِ کالا را چه می‌شود؟
هرچه واقعاً از همان کمپین و همان مشتری‌ها آمده باشد، باید بیاید؛ وگرنه بازده خوش‌بینانه می‌شود. ولی مراقب باشید دریافتیِ برگشتی را دوباره از همان مشتری حساب نکنید. در کسب‌وکارِ تکرارشونده، بهتر است خریدِ اول و خریدهای بعدی را جدا گزارش کنید تا معلوم شود تبلیغ واقعاً چه چیزی ساخته است.
کمپینِ تازه که هنوز داده ندارد را چطور بسنجیم؟
با بازهٔ آزمایشی و معیارِ از پیش تعیین‌شده. یعنی قبل از شروع، بنویسید چه بازدهی را موفقیت حساب می‌کنید و تا چه زمانی فرصت دارید. بعد فقط همان بازه را اجرا کنید و نتیجه را با همان معیار بسنجید. بدون معیارِ از قبل تعیین‌شده، هر نتیجه‌ای می‌شود توجیه کرد و تصمیم‌گیری متوقف می‌ماند.
بازدهِ تبلیغ یا هزینهٔ جذبِ مشتری — کدام را زودتر ببینم؟
هر دو، ولی از یک زاویه. بازده به شما می‌گوید این کمپین چقدر فروش ساخته و هزینهٔ جذب به شما می‌گوید هر مشتریِ تازه چقدر تمام شده. دومی برای تصمیم‌های بلندمدت مهم‌تر است، چون به ارزشِ عمرِ مشتری وصل می‌شود. ابزارِ نسبتِ ارزشِ مشتری به هزینهٔ جذب، این دو را کنار هم می‌گذارد و دربارهٔ پایداریِ رشد حرف می‌زند.
آیا بودجهٔ تبلیغ را باید از روی همین عدد تصمیم گرفت؟
نه، چون بازده نرخِ برگشت را نشان می‌دهد نه اینکه چقدر رشد را می‌خرد. برای بودجه‌بندی سه چیز دیگر هم لازم است: هزینهٔ فرصتِ همان پول، ظرفیتِ واقعیِ کسب‌وکار برای تحویلِ سفارش، و کششِ قیمت. اگر تبلیغ سودآور باشد ولی ظرفیتِ تحویل نداشته باشید، پول را می‌سوزانید نه اینکه رشد کنید.